محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2909

تاريخ الطبرى ( فارسي )

گويد : وليد سوارى از وابستگان بنى اميه را با هشتاد سوار بفرستاد كه به جستجو رفتند اما به او دست نيافتند و باز گشتند و همه روز تا شب به جستجوى عبد الله از كار حسين غافل ماندند . هنگام شب كسان پيش حسين فرستاد كه گفت : « تا صبح صبر كنيد . آنگاه بنگريم و بنگريد . » گويد : آن شب دست از حسين بداشتند و با وى اصرار نكردند . حسين در پناه شب برون شد و اين شب يك شنبه دو روز مانده از رجب سال شصتم بود . برون شدن ابن زبير يك شب پيش از حسين بود كه شب شنبه رفته بود و راه فرع گرفته بود و در آن اثنا كه با برادر خويش جعفر به راه مىرفت جعفر شعر صبرة حنظلى را به تمثل خواند كه مضمون آن چنين است : « همه فرزندان يك مادر شبى را خواهند ديد « كه از جمعشان جز يكى نمانده باشد » عبد الله گفت : « سبحان الله از آنچه مىشنوم چه منظور دارى ؟ » گفت : « به خدا برادر ، چيز ناخوشايندى را منظور ندارم » گفت : « به خدا اين بدتر است كه اين سخن بىقصد بر زبان تو رفته باشد . » گويد : گويى اين سخن را به فال بد گرفت . گويد : اما حسين با فرزندان و برادران و برادرزادگان و بيشتر مردم خاندان خود برون شد مگر محمد بن حنفيه كه به دو گفت : « اى برادر به نزد من از همه كس محبوبترى و عزيزتر ، هيچكس را اندرز نتوانم گفت كه شايسته تر از تو باشد . چندان كه توانى با ياران خويش از يزيد و از شهرها دورى گزين ، آنگاه كسان پيش مردم فرست و آنها را سوى خويش بخوان ، اگر با تو بيعت كردند حمد خدا گويم و اگر بر كسى ديگر فراهم آمدند خدا به سبب اين دين و عقل ترا نكاهد و جوانمردى و فضيلتت نرود . بيم دارم به يكى از اين شهرها درآيى و پيش جمعى از مردم روى كه ميان خويش اختلاف كنند و گروهى از آنها با تو باشند و گروهى ديگر بر ضد تو